حكيم ابوالقاسم فردوسى
1199
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
اگر نيز بهرام پور گشسب * بران خاك درگاه بگذارد اسب ز بهرام مه مغز بادامه پوست * نه آن كم بها را كه بهرام ازوست سپهبد چو گفتار ايشان شنيد * دل لشكر از تاجور خسته ديد بلشكر چنين گفت پس پهلوان * كه بيدار باشيد و روشن روان كه خرّاد برزين بر شهريار * سخنهاى پوشيده كرد آشكار كنون يك بيك چارهء جان كنيد * همه با من امروز پيمان كنيد مگر كس فرستم ز لشكر به راه * كه دارند ما را ز لشكر نگاه و گر نه مرا روز برگشته گير * سپه را يكايك همه كشته گير بگفت اين و خودساز ديگر گرفت * نگه كن كنون تا بمانى شگفت پراگند برگرد كشور سوار * بدان تا مگر نامهء شهريار بيايد بنزديك ايرانيان * ببندند پيكار و كين را ميان برين نيز بگذشت يك روزگار * نخواندند كس نامهء شهريار [ سگالش نمودن بهرام با سرداران از پادشاهى خود و پند دادن او را گرديه خواهر خويش ] ازان پس گرانمايگان را بخواند * بسى رازها پيش ايشان براند چو همدان گشسب و دبير بزرگ * يلان سينه آن نامدار سترگ چو بهرام گرد آن سياوش نژاد * چو پيدا گشسب آن خردمند و راد همى راى زد با چنين مهتران * كه بودند شيران كنداوران چنين گفت پس پهلوان سپاه * بدان لشكر تيز گم كرده راه كه اى نامداران گردن فراز * براى شما هر كسى را نياز ز ما مهتر آزرده شد بىگناه * چنين سر بپيچيد ز آيين و راه چه سازيد و درمان اين كار چيست * نبايد كه بر خسته بايد گريست هر آن كس كه پوشيد درد از پزشك * ز مژگان فرو ريخت خونين سرشك ز دانندگان گر بپوشيم راز * شود كار آسان بما بر دراز كنون دردمنديم اندر جهان * بداننده گوييم يك سر نهان برفتيم ز ايران چنين كينه خواه * بدين مايه لشكر بفرمان شاه ازين بيش لشكر نبيند كسى * و گر چند ماند بگيتى بسى چو پرمودهء گرد با ساده شاه * اگر سوى ايران كشيدى سپاه نيرزيد ايران بيك مهره موم * و زان پس همى داشت آهنگ روم بپرموده و ساوه شاه آن رسيد * كه كس در جهان آن شگفتى نديد اگر چه فراوان كشيديم رنج * نه رويشان پيل مانديم زان پس نه گنج بنوّى يكى گنج بنهاد شاه * توانگر شد آشفته شد بر سپاه كنون چارهء دام او چون كنيم * كه آسان سر از بند بيرون كنيم شهنشاه را كارها ساختست * وزين چاره بىرنج پرداختست شما هر يكى چارهء جان كنيد * بدين خستگى تا چه درمان كنيد من از راز پردخته كردم دلم * ز تيمار جان را همى بگسلم پس پردهء نامور پهلوان * يكى خواهرش بود روشن روان خردمند را گرديه نام بود * دلارام و انجام بهرام بود چو از پرده گفت برادر شنيد * بر آشفت و ز كين دلش بر دميد